تبليغاتX
اشکهای آبی

اشکهای آبی

آنچه دلم مي گويد

دوستان هر رفتنی را آمدنی است و هر آمدنی را رفتنی

من دوباره برگشتم اما این بار با موضوعات بسیار جدید تر

دوستانی که تو این مدت من بهشون سر نزدم و مطلبی ننوشتم من رو ببخشند من با همون انرژی سابق برگشتم

این بار هر هفته به روز می شوم هر پنجشنبه منتظر من باشید

با مطالب جدید

حق نگهدارتون

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/29ساعت 12:5  توسط اشكهاي آبي  | 

خودمان

بعد از اين خوب وبدش به پاي خدمان

                                     انتخابي است كه كرديم براي خودمان

اين وآن مهم نيست چه فكري بكنند

                                      غم نداريم بزرگ است خداي خودمانخودمان آیینه هستیم برای خودمان

بگذار،همه با فلسفه شان خوش باشند

                                        خودمان آيينه هستيم براي خودمان

 ما دو روديم كه حالا سر دريا داريم

                                                دومسافر درآب وهواي خودمان

احتياجي به در ودشت نداريم اگر

                                        روبه هم باز شود پنجره هاي دلمان

 درداگر هست براي دل هم مي گوييم

                                      در وجودخودمان هست دواي خودمان

دوست داريم كه نفهمند،بيا بعد از اين

                                        خودمان شعر بخوانيم براي خودمان

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/28ساعت 9:5  توسط اشكهاي آبي  | 

اگه چشمات نبودن

اگه چشمات نبودن، دنيا اين رنگي نبود

                                                  رو لب پرنده ها،ديگه آهنگي نبود

اگه چشمات نبودن،آسمون آبي نبود

                                              گلاي ياس ِ سفيد، توي ِ هيچ خوابي نبود

 اگه چشمات نبودن، شب ِ مهتابي نبود

                                                  پشت ِِ اَبراي ِ دلم ديگه آفتابي نبود

اگه چشمات نبودن، كي واسم گريه مي كرد

                                                     دل ِ من وقتي شكست، به كجا تكيه مي كرد

 اگه چشمات نبودن،كي با من سفر مي كرد

                                                           واسه جشن ِ ماهيا كي ماهُ خبر مي كرد

اگه چشمات نبودن، كي گلا رو آب مي داد

                                                   واسه گنجشك دلم كي يه جاي ِ خواب مي داد

 حالا چشمات با مَنن كه هنوز نفس دارم

                                                   جُرأت پر كشيدن از توي ِ قفس دارم

 ديگه چشماتُ نگير،كه من آزُرِده بشم

                                                      مثلِ گل تو فصل يخ،زردُ پژمرده بشم

 تا كه چشماتُ دارم شعراي تازه ميگم

                                                 همش از پنجره اي،كه به روم بازه مي گم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/14ساعت 8:21  توسط اشكهاي آبي  | 

ايكاش

سوار بر تاكسي و همسفر راهي كوتاه باچهارمسافر.........

ترافيك،ترافيك ،ترافيك ترانه ها يكي پس از ديگري بگوش مي رسيدن.....اونم از لطف ترافيك .....

سرگرمي تو شده بازي با اين دل غمگين............ اصلا يادت نمي ياد..................................

پسر جواني سر شو تكيه به پنجره داده بود واشك آرام آرام از گوشه چشمانش سرازير مي شد

دوباره دل هواي با تو بودن كرده،نگو اين دل دوري عشق تو رو باور كرده دل من خسته از اين دست به دعا هابردن...................

صداي هق هق پسر بلند شداما بيشتر شبيه بغض خفه شده مي موند کاش كاش................

اين صداي پسر بود كه غرق ايكاش ها شده بود

 ميميرم برات نمي دونستي ميميرم بي تو بي چشات..........

جالب اينه يه يهو وسط اين ترانه هاي غمگين آهنگ شادي پخش داشت ميشد که رو به دوستم كردم: نه به اين آهنگ ها ونه به اين ،كه يهو راننده ترانه رو به جلو برد روبه پسر كردم وگفتم : آقا طوري شده...... همينطور اشك هابرصورت پسر مي غلتيدن گفت چه خوب مي شد آدم دچار فراموشي مي شد اونوقت تمام خاطرات بدش از يادش مي رفت دوباره زندگي جديد...با افكار جديد....... نگاه حزن آلودي بهش كردم

وقتي رفتي باز هوا بد شد روزگارازبدي بدتر شد انگار ترانه هاهمه دست به دست هم داده بودن

 پسر خاطراتش رو بياد بيار ترانه نفرين محسن يگانه بگوش مي رسيد  دل من که خشک شد از بس که تو یادت رفت برش داری

 

اهاي رفيق نيمه راه آي كه تو تنهايي ميري فقط يك نفرين مي كنم الهي تو اوج غربت بميري

پسر گفت يعني ميشه يك روز دارويي به نام فراموشي كشف بشه سرمو آروم پايين آوردم....

حرفي نمي تونستم بزنم صداي پسر ومي شنيدم آقاي راننده همين كنار ها پياده مي شم من كماكان در فكر داروي فراموشي يعني واقعا ميشه يك روز...............

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/13ساعت 8:9  توسط اشكهاي آبي  | 

عجله

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت ، زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و ميخواست كار بدی را كه علي كوچولو انجام داده ، به مادرشاشتباه پایان راه نیست بگويد وقتی مادرش را ديد به او گفت « مامان ، مامان ! وقتی من داشتم تو حياط بازی ميكردم و بابا داشت با تلفن صحبت می كرد « ! علي با يه ماژيك روی ديوار اطاقی را كه شما تازه رنگش كرده ايد ، خط خطی كرد مادر آهی کشيد و فرياد زد )) حالا علي كجاست؟ و رفت به اطاق علی.((علی كوچولو  از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود)) وقتی مادر او را پيدا كرد ، سر او داد كشيد : « تو پسر خيلی بدی هستی » و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توی سطل آشغال علی از غصه گريه کرد ده دقيقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذيرايی شد قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد علي روی ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود: )) مادر دوستت دارم(( مادر در حالی که اشک ميريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد بعد از آن مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه ميکرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/07ساعت 9:18  توسط اشكهاي آبي  | 

به خاك مقدس عشق مي افتم

به خاك مقدس عشق مي افتم برگرد، رو به كعبه مقدس عشق مي كنم ، در برابرش سجده عشق مي كنـم وبا فرياد بـي صدا مي گويـم زود برگرد. بيا وبـمان در هـميـن ديار عشق ، در هـميـن قلب بي طاقت بـمان . من تـحمل اين دوري وفاصله را ندارم.من نـمي توانـم حتـي براي يك لـحظه دوري تو را تـحمل كنم .من نـمي توانـم حتـي يك لـحظه از ياد تو غافل باشم . من نـمي توانـم حتـي براي يك لـحظه نام تو را بر زبان نياورم . صدايـي كه هر روز به من آرامش مي داد ودلـم را آرام مي كرد وهر روز با من هـمدل بود وهم درد را روزي است كه نشنيده ام. تو كه مي دانـي بـي تو نيستم ، پس زود برگرد ، زود. ستاره ها در آسـمان مي درخشند، هركدامشان تو را يادم مي آورند ،مـخصوصا ستاره هاي بادبادكي .نا خودآگاه اشك در چشمانـم حلقه مي زند وقطره هاي آن به روي گونه جاري مي گردد.دلتنگي عجيبـي سرتاسر وجودم را گرفته است. چشـمايـم را مي بندم ، خاطرات گذشته جلوي چشمهايـم رژه مي روند. هـميشه وقتي دلتنگ مي شدم ،سوار بر موتور توي خيابانـهاي شهر پرسه مي زدم ، اما حالا خيلي اين دلتنگي با آن دلتنگي فرق دارد . دست به سوي آب مي برم ووضو از عشق مي سازم.رو به درگاه احديت مي كنم وفقط تو را مي خواهم. تو اينجا نيستـي ودل من چقدر بـهانه تو را مي گيـرد ، تو را مي خواهد وتو را فرياد مي كند . نوشته هايت را بيش از صد بار خوانده ام وبا هر بار خواندنشان … لباسهايـم خيس است ومن سردمه وتو مي دانـي كه اين سردي از كجاست؟ يادت هست چگونه آرام آرام از كوچه پس كوچه هاي دلـم گذشتـي وپا به كلبه كوچك احساسم گذاشتـي؟ يادت هست كه گفتـي : تـمام آسـمان من خلاصه در چشمان توست وخواستـي كه مراقب آسـمانت باشم . آسـمان تو اين چند روز بارانـي بود ، ابري نبود اما باران مي باريد . تو كه رفتي تنها هـمدم ومونس من هـميـن قطرات باران بودند كه اگر نبودند نـمي دانـم چه بر سرم مي آمد. مي دانستم كه دوري سخته اما نه به اين سختـي. با آن كه مي دانستم اين دوري خيلي طول نـمي كشه اما … بغض راه گلويـم را بسته ودستانـم ناي نوشتـن را ندارند. من تـحمل دوري از تو را ندارم ، ندارم ، ندارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/17ساعت 8:18  توسط اشكهاي آبي  | 

دو بال كوچك نارنجي

هيچ كس وسوسه ا ش نكرد ، هيچ كس فريبش نداد ، او خودش سيب را از شاخه چيد وگاز زدو نيم خورده دور انداخت. او خودش از بهشت بيرون رفت و وقتي به پشت دروازه بهشت رسيد ، ايستاد. انگار مي خواست چيزي بگويد ، اما هيچ نگفت.خدا دستش را گرفت ومشتي اختيار به او داد وگفت : برو ، زيرا كه اشتباه كردي ، اما اينجا خانه توست هر وقت كه برگردي وفراموش نكن كه از اشتباه به آمرزش راهي هست. او رفت وشيطان مبهوت نگاهش مي كرد . شيطان كوچك تر از آن بود كه او را به كاري وادار كند .شيطان موجود بيچاره اي بود كه در كيسه اش جز مشتي گناه چيزي نبود. او رفت اما نه مثل شيطان مغرورانه تا گناه كند ، او رفت تا كودكانه اشتباه كند. او به زمين آمد واشتباه كرد ، بارها وبارها اشتباه كرد ، مثل فرشته بازيگوشي كه گاهي دري را بي اجازه باز مي كند ، يا دستش به چيزي مي خورد وآن را مي اندازد.فرشته اي سر به هوا كه گاهي سر مي خورد و مي افتد وبالش مي شكند. اشتباههاي كوچك او مثل لباس نامناسبي بود كه گاهي كسي به تن مي كند ، اما ما هميشه تنها لباسش را ديديم و هرگز قلبش را نديديم كه زير پيراهنش بود.ما از هر اشتباه او ، سنگي ساختيم وبه سمتش پرت كرديم ، سنگهاي ما روحش را خط خطي كرد وما نفهميديم.اما يك روز او ، بي آنكه چيزي بگويد ، لباسهاي نامناسبش را از تن درآورد واشتباههاي كوچكش را دور انداخت و ما ديديم كه او دوبال كوچك نارنجي هم دارد ، دو بال كوچك كه سالها از ما پنهان كرده بود وپر زد مثل پرنده اي كه به آشيانش برمي گردد.او به بهشت رفت وحالا هر صبح خورشيد كه طلوع مي كند ، صدايش را مي شنويم. زيرا او قناري كوچكي است كه روي انگشتان خدا آواز مي خواند.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/08ساعت 7:39  توسط اشكهاي آبي  | 

فقط به خاطر خودم!!!

هنگامي كه اندوه من به دنيا امد از او پرستاري كردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم اندوه من مانند هـمه چيزهاي زنده بالا گرفت و نيرومند و زيبا شد و سرشار از شادي هاي شگرف من و اندوهم به يكديگر مهر مي ورزيـم و جهان گرداگردمان را هم دوست مي داشتيم زيرا كه اندوه دل مهربانـي داشت و دل من از اندوه مهربان شده بود هرگاه من واندوهم با هم سخن مي گفتيم روزهامان پرواز مي كردند و شب هامان آكنده از رويا بودند زيرا كه اندوه زبان گويايـي داشت و زبان من هم از اندوه گويا شده بود هرگاه من و اندوهم با هم آواز مي خوانديـم هـمسايگان ما كنار پنجره هاشان مي نشستند و گوش مي دادند زيرا كه آوازهاي ما مانند دريا ژرف بود و آهنگ هامان پر از يادهاي شگفت هرگاه من و اندوهم با هم راه مي رفتيم مردمان مارا با چشمان مهربان مي نگريستند و با كلمات بسيار شيرين با هم نـجوا مي كردند . بودند كسانـي كه از ديدن ما غبطه مي خوردند زيرا كه اندوه چيز گرانـمايه اي بود و من از داشتن او سرافراز بودم ولـي اندوه من مرد چنان كه هـمه چيزهايـي زنده مي ميـرند و من تنها مانده ام كه باخود سخن بگويـم و با خود بينديشم اكنون هرگاه سخن مي گويـم سخنانـم به گوشم سنگين مي آيند هرگاه آواز مي خوانـم هـمسايگانـم براي شنيدن نـمي آيند . هرگاه هم در كوچه راه مي روم كسي به من نگاه نـمي كند. فقط در خواب صداهايـي مي شنوم كه با دلسوزي مي گويند: ببينيد اين خفته هـمان كسي است كه اندوهش مرده است. ###از كتاب پيامبر و ديوانه اثر جبران خليل جبران ###
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/26ساعت 7:17  توسط اشكهاي آبي  |